حج در كتاب خداوند(4)
محمد علوي مقدم
...فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ....«وقتي كه از عرفات كوچ كرديد، خدا را در مشعر الحرام ياد كنيد.»
نويسنده كتاب «لسان التنزيل» نوشته است:1 «الإفاضه» به معناي «به انبوهي بازگرديدن» است. و «فاذا افضتم»؛ يعني «چون به انبوهي بازگرديد.»
ابوبكر عتيق سورآبادي هم نوشته است:2 «چون به هم بازگردند از عرافت سويِ مُزدلفه و آن شبانگاه باشد كه از عرفات به مزدلفه در آيند.»
ابن عربي مينويسد:3 در لغتِ «افاضه» حركتِ سريع است و افزوده است: خداوند در قرآن، وقتِ افاضه و حركتِ دسته جمعي از عرفات را مشخّص نكرده، ليكن پيامبر خدا صلياللهعليهوآله آن را با عملِ خود بيان كرده است و آن حضرت در عرفات: «وَقَفَ حتّي غربت الشمس قليلاً وذهبت الصفرة وغاب القُرص».4
بيضاوي در تفسير خود ذيلِ فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ نوشته است:
«أفضتُم منْ أفضت الماء إذا صَبّبته بِكَثْرة» بوده است و مفعول فعل «أفضتم» محذوف است و اصل آن «أفضتم أنفسكم» بوده است و در واقع همان مفهومِ انبوهي و فراواني و لبريز شدن از فراوانيِ جمعيت را بيان كرده است.
ابي السعود هم در تفسير خود، تقريبا همان مَطلب را نوشته است:5
« فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ؛ أي دفعتم منها بكثرة، من أفضت الماء: إذا صببت بكثرةٍ».
فاضل مقداد نوشته است:6
«الإفاضة؛ الدفع بكثرة من افاضة الماء وهو صبّه بكثرة»
و اصل جمله، «أفضتم أنفُسَكم» بوده؛ يعني مفعولِ فعل حذف شده است. و افزوده است: «عرفات» نام سرزميني است و به صيغه جمع آمده و مفرد آن «عرفه» است؛ همچون اذرعات7 و قنّسرين8 كه به صيغه جمع آمده ولي مفرد مراد است. گويند: در اصطلاح اين كلمات ملحقِ به جمع ميباشند.
توقّف در عرفات به روز عرفه، از واجبات است و ركن حجّ محسوب ميشود و با ترك آن، حج باطل است؛ زيرا بنا به گفته پيامبر خدا صلياللهعليهوآله : «الحجّ عرفة».9
از طرفي، قرآن مجيد وقوف به عرفه را از فرايض حجّ دانسته است؛ زيرا خدا در آيه بعدي (199 بقره) گفته است: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ... كه به صيغه امري بيان شده است، با آوردنِ حرف عطفِ «ثمّ» كه بر تراخي دلالت ميكند و مستلزم وجود در آن مكان و توقّف در آن سرزمين است.10
عَرفات، جمع عرفه است و سرزمين مخصوص نزديك به مكّه به عرفات نامور است و روز نهم ذيحجّه را نيز روز عرفه گويند. در وجه تسميه آن، تفسير الخازن11 از قول عطاء نقل كرده كه جبرئيل مناسك را به ابراهيم نشان ميداد و از او ميپرسيد: عرِفتَ؟ او هم پاسخ ميداد: عرفتُ. و لذا آن مكان را «عرفات» گفتند. و عرفات محلّ آگاهي است؛ همانطور كه مَشعر جايگاهِ شعور است كه يكي را پليد و ديگري را پاك، يكي را آزاديخواه و ديگري را ستمگر ميكند.
مَشعر (بر وزن مفعل) از مادّه «شعاره»، به معنايِ علامت است؛ زيرا آن جا نشانهاي است براي عبادت. آنجا سرزمين شعور و خودآگاهي است. اوّل بايد شعور باشد تا آدمي به شناخت برسد. «سمّي المشعر الحرام؛ لأنّه مَعْلمٌ للعبادة».12
به مشعر «مزدلفه» هم ميگويند، از مادّه «ازدلف» ايْ؛ دَنا = نزديك شد؛ «لأنّ النّاس يدنو بعضهم من بعض».13
نويسنده كتاب «مسالك الأفهام» نوشته است: گر چه در وجه تسميه عرفات (اين سرزمين وسيع) جهات گوناگوني ذكر شده و تمام وجوه در جلد دوّم صفحه 204 مسالك الافهام بيان گرديده است، ولي بهتر آن است كه بگوييم: اين سرزمين وسيع كه جذبه روحاني و معنويِ عجيبي دارد، محيط بسيار آمادهاي است براي معرفت پروردگار و شناسايي ذاتِ پاكِ او و مشعر را هم از آن جهت مشعر گويند كه آنجا، مَعلَم و نشانهاي است از اين مراسم پرشكوه حجّ؛ «سمّيت مشعرا لانّه معلمٌ للحجّ...».14
وچه خوب است كه انسانها در آن حالتِ روحاني و در آن شب تاريخي و هيجان انگيز (شب دهم ذيالحجّه) انديشه و فكر و شعورِ تازهاي در درونشان به وجود آيد و حالت آگاهي در آنان پيدا شود. مگر نه اين است كه كلمه «مشعر» از ماده «شعور» است.
در اينجا اگر به معنايِ لغوي كلمه «افاضه»15 توجّه كنيم، جنبه بلاغيِ عبارت كه خَلْق به رودخانهاي تشبيه شده و ميخواهد بگويد: پس هنگامي كه اين رودخانه عظيم از سرزمينِ عرفات به جوشش و جريان افتاد؛ وَاذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ در آستانه مشعر الحرام خدا را به توحيد و تعظيم ياد كنيد، آن سان كه خداوند شما را به راه آورد و به راهِ راست هدايت كرد، هر چند كه پيش از اين شما از شمارِ گمگشتگان بوديد.16
زجّاج هم نوشته است:17 از نظر بلاغي، از لفظ «افاضه» چنين برداشت ميشود كه وقوف در عرفات واجب است؛ زيرا مصداق كلمه «افاضه» پس از وقوف است و قرآن هم گفته است: فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ....18
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ19
«از همان جا كه مردم كوچ ميكنند (از عرفات به مشعر و از مشعر به سرزمين منا) كوچ كنيد و از خداوند آمرزش بطلبيد كه خدا آمرزنده مهرباني است.»
اين آيه در واقع يك عادت جاهلي را نفي كرده است؛ زيرا در جاهليت، اشراف در مسيري اختصاصي، كنار از بستر رودي كه مردم در آن به سوي مشعر جاري بودند، حركت ميكردند و اسلام دستور داد: از همانجا كه خلق در حركتند، شما هم حركت كنيد؛ يعني همه مسلمانان بايد در عرفات وقوف كنند و سپس به سوي مشعر بيايند و از آنجا به سوي منا كوچ نمايند؛ زيرا ميدانيم كه حرف عطفِ «ثمّ» براي تراخيِ زماني است و ترتيب را ميفهماند؛ يعني تراخيِ زماني بين الإفاضتين و ميدانيم كه «افاضه» به معنايِ حركتِ بعد از وقوف است.
و از آنجا كه هدفِ اصلي، انسانسازي و پيشرفت و تعالي روحيِ انسانهاست، باز هم خدا دستور ميدهد: وَاسْتَغْفِرُوا اللّهَ از خدا طلب آمرزش كنيد و از گذشته بدِ خود پشيمان شويد و از او بخواهيد كه در شما ارادهاي به وجود آورد كه ديگر گِرد ناشايستگيها نگرديد؛ زيرا خدا كثير المغفرت و واسع الرحمت است.20
در تفسير الخازن آمده است:21 از مخالفت خود با دستوارتِ خدا و تمامِ گناهانِ خود استغفار كنيد؛ زيرا كه خدا، ساتر گناهان بندگان است و رحيم.
فاضل مقداد نيز ذيل بحث از اين آيه، نوشته است:22
وَاسْتَغْفِرُوا اللّهَ؛23 يعني از خدا مغفرت بخواهيد؛ زيرا انجام مراسم حجّ سبب ووسيلهاي است براي مستحقّ آمرزش شدن و افاضه رحمت الهي.24
خلاصه اينكه: آيه 199 سوره بقره كه مورد بحث قرار گرفت، يكي از عاداتِ قريشيان، كه خود را سرپرستانِ كعبه ميشمردند و خويش را فرزندان ابراهيم ميدانستند و براي ديگر عربها مقام و منزلتي قائل نبودند و آنان را به حساب نميآوردند، خط بطلان كشيد و قريشيان در عرفات وقوف نميكردند؛ زيرا وقوفِ به عرفات را از محيط حَرَم بيرون ميدانستند و انجام نميدادند ولي قرآن دستور داد كه بايد در مراسم حج يكنواختي و هماهنگي وجود داشته باشد و مسلمانان همه در يك جا وقوف كنند و پس از وقوف در عرفات، همگي به سويِ مشعر بيايند و از مشعر به سوي منا كوچ كنند.
اسلام خواسته است بدين وسيله، انسانها را از خود برتربيني و افكار و خيالاتِ واهي بر كنار دارد و با قريشي كه به نسب خود ميباليد با مردمِ ديگر قبايل در يكجا گرد نميآمد، مبارزه كند، اين بود كه دستورِ: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ...25 صادر شد؛ زيرا به قول سيد قطب، اسلام نَسَب نميشناسد، اسلام طبقه نميشناسد و اسلام همه مردم را يكسان ميداند؛ «انّ الإسلام لا يَعرفُ نَسبا ولا يَعرف طبقةً، إنّ النّاس كلّهم واحدة»26
اين است كه در بخش پاياني آيه، دستور داد از افكار و خيالاتِ نادرستِ جاهلي دوري گزينيد و استغفار كنيد و اين عصبيّت جاهلي را از خود دور سازيد؛ زيرا حج ميخواهد درسِ مساوات و برابري به انسانها بياموزد.
فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرا فَمِنْ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ.
«چون آداب و مناسك حجّ را انجام داديد، به جاي ياد از پدرانتان، بلكه از آن هم بيشتر، ذكر خدا گوييد. (اعراب جاهلي در پايان مراسم حجّ، مفاخر موهوم آباء و اجدادي خود را برميشمردند و به آنها ميباليدند) برخي از مردم دعا ميكنند كه خدايا! در دنيا به ما بده و در آخرت بهرهاي ندارند.»
در آيه بعدي هم خدا گفته است:
وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ27
«دستهاي ديگر از مردم ميگويند: اي خدا، ما را از نعمتهاي دنيا و آخرت، هر دو بهرمند بگردان و از عذاب آتش دوزخ هم نگاه دار.»
در اين آيات هم، كه بخشي از مراسم حج بيان شده، باز هم هدفِ اصلي اين است كه اسلام، انسانها را به ياد خدا مياندازد. قلبها را متوجّه خدا ميسازد و باز هم، يك عادتِ ديگر عربهاي جاهلي را از ميان ميبرد؛ زيرا عرب جاهلي كه براي حجّ خود رسالتي قائل نبود و از انجامِ مراسم حجّ، هدف انساني نداشت، در پايان مراسم حج، به اسواق عكاظ و مجنّه وذيالمجاز كه تنها براي داد و ستد نبود، حضور مييافت و در مفاخر آباء و اجدادي خود سخن ميگفت و به انساب خود ميباليد.
قرآن اين عادتِ نكوهيده آنان را، پس از پايان مراسم حج، نكوهش كرد و آنان را به ذكر خدا متوجّه ساخت و گفت:
فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ...؛ يعني چون مناسك حج را انجام داديد و از عباداتِ مربوط به حجّ فارغ شديد، ذكر خدا گوييد؛ زيرا ذكر خدا است كه آدمي را تعاليِ روح ميبخشد و نه ياد از پدران و اجداد كردن و به آنان باليدن!
هدفِ اصلي اين است كه ارزشها تغيير يابد و ارزش انسان در داشتن تقوا و پيوند با خدا باشد، نه افتخار به آباء و اجداد.28
ابن قُتيبه ذيلِ بحث از فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ... نوشته است:29
در جاهليّت، پس از فراغ از مراسم حج، اعرابِ جاهلي، از پدران خود ياد ميكردند و كارهاي برجسته و نيك آنان را به رخ ميكشيدند؛ «فيقول أَحَدهم: كان أبي يقري الضيف ويصل الرحم وَيفْعلُ كذا و كذا».
زجاج در بحث از آيه مزبور، مطالبِ زير را نوشته است:30
...مَناسِكَكُمْ... اي: «متعبّداتكم الّتي أمرتم بها في الحجّ»
...فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ... زجّاج، موضوع توقّف عرب جاهلي را پس از انجام مراسم و مناسك حجّ و برشمردنِ فضايل آباء و محاسن پدران، بازگفته است.
...أَوْ أَشَدَّ ذِكْرا... كلمه «أشدّ» را محلاً مجرور دانسته؛ زيرا عطف است بر كلمه «ذكرِ» ما قبل، ولي چون غير منصرف است، جرّ آن به فتح ميباشد؛ (زيرا كلمه اشدّ، بر وزن افعل است و غير منصرف ميباشد) ولي دكتر عبدالجليل عبده شلبي كه كتاب زجّاج را شرح و تحقيق كرده، در پاورقي صفحه 264، جلد يكم همان كتاب گفته است:
كلمه «اشدّ» در محلّ مفعول مطلق است و تقدير آن چنين است:
«ذكرا أشدّ31 من ذكركم آباءَكم».
مكّي بن ابيطالب هم، تقريبا مطلب زجّاج را تكرار كرده و گفته است:32
كلمه «أشدّ» در موضع جرّ است؛ زيرا عطف بر كلمه «كذكركم» ميباشد و جايز است كه منصوب باشد بنابر اضمار فعل و تقدير آن چنين است:
«اذكروه ذكرا أشدّ ذكرا من ذكركم آباءكم».
پس كلمه «أشدّ» نعت است براي مصدر «ذكرا» كه در معني حال است و تقدير آن «اذكروه مبالغين في الذكر له» ميباشد.
نويسنده احكام القرآن، در بحث از آيه مزبور نوشته است:33
قضاء؛ يعني34 به جا آوردن، و در مورد عبادات آن است كه در وقت خود انجام نشود و معنايِ صحيح فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ... يعني: «إذا فعلتم منسكا من مناسك الحجّ فاذكروا اللّه»؛ يعني در موقع احرام تلبيه و در هنگامِ رمي تكبير و در وقت قرباني بسم اللّه گفتن لازم است.
نويسنده كتاب «كنز العرفان» هم در بحث از آيه پيشگفته نوشته است:35
در اين آيه، كلمه «مناسك» جمعِ مضاف است و افاده عموم ميكند؛ يعني به طور كلّي، تمام اعمالِ حجّ.
فاضل مقداد، افزوده است: منظور از «ذكر» هم، گو اين كه، ذكر لساني است ولي در اصل، ذكر قلبي منظور است؛ زيرا ذكرِ لساني، ترجمان ذكر قلبي است و آگاهي دهنده درون و روحِ آدمي است و البته به ياد خدا بودن، بايد مستمرّ باشد و بنده واقعي نبايد از ياد خدا غافل بماند.36
نويسنده مسالك الافهام، ضمن بازگفتن مطالب ديگران، خود نيز گفته است:
مناسك،37 جمع مَنْسك است كه مصدر فعل «نسك» ميباشد و اطلاق آن بر عبادت، همچون اطلاق مصدر بر مفعول است و در واقع گفته شده است: «اذا فعلتم أفعالكم التي كانت عبادة...».
و نيز افزوده است كه قرآن در هر مورد ميخواهد انسان بسازد و به انسانها درس بدهد و لذاست كه ميگويد: ...فَاذْكُرُوا اللّهَ... يعني ارتباطِ خود را با خدا قطع نكنيد، هميشه به ياد خدا باشيد.38
نويسنده «اقصي البيان» هم، در بحث از ...فَاذْكُرُوا اللّهَ... گفته است:
اين بخش از دستور العمل قرآني، از آن جهت است كه عرب پيش از اسلام، پس از فراغ حجّ، به ذكر پدران و اجداد خويش ميپرداخت و از دلاوري و حماسه آفريني آنان سخن ميگفت، اسلام آنان را از چنين كاري منع كرد و گفت: ...فَاذْكُرُوا اللّهَ... كه منظور بيشتر ذكر قلبي است و ذكر زباني هم ترجمانِ ذكر قلبي است.39
قرآن، سپس ذاكران را دو دسته دانسته است:
* دستهاي كه هدفشان از ذكر، اغراض دنياوي است و ميگويند: خدايا! در دنيا به ما بده كه براي اين دسته ...وَمَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ.40
** گروه ديگر كساني هستند كه ميگويند:41 اي خدا، ما را از نعمتهاي دنياوي و اخروي بهرهمند گردان و از عذاب آتشِ دوزخ هم نگه دار.
جا دارد كه بدانيم، در آيه 200 سوره بقره ...رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا... مفعول دوّم فعل «آتنا» محذوف است و حذف مفعول در اينجا از جنبه بلاغت اهمّيت دارد و حذف در اينجا ابلغ است؛ زيرا اگر انسان بخواهد تمام خواستههاي خود را بگويد كه جمله مطنب و طولاني ميشود و مطلب به درازا ميكشد و ذكر بعضي از خواستهها نيز تخصيص بدون مخصّص ميشود، بنابر اين حذف مفعول ابلغ است.
ولي در آيه بعدي، كلمه «حسنه» بهترين تعبير است و جنبه شمول دارد و لذا قرآن گفته است: ...رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً...42
وَاذْكُرُوا اللّهَ فِي أَيَّامٍ مَعْدُودَاتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِي يَوْمَيْنِ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ وَمَنْ تَأَخَّرَ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنْ اتَّقَي وَاتَّقُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.
«و در روزهاي معيّن خدا را ياد كنيد و ذكر خدا بگوييد (روزهاي 11 و 12 و 13 ماه ذيحجّه) و هر كه دو روز پيشي جويد و يا تأخير كند و باز ايستد و متّقي باشد، گناهي بر او نيست و از خدا پروا داشته باشيد و بدانيد كه شما به سوي او محشور خواهيد شد (بازگشت خواهيد كرد).»
در اين آيه خداي بزرگ، دستور داده است كه ختم مراسم حجّ بايد همراه با ذكر خدا و تقوا باشد؛ يعني خدا را در روزهاي معيّني، كه در اصطلاح ايّام تشريق نام دارد و واقعا روشني بخش روح و جان انسان است ـ و عبارت از روزهاي 11، 12 و 13 ماهِ ذيحجّه است، ياد كنيد؛ يعني به ياد خدا باشيد و ذكر او را بر زبان جاري سازيد.
ايّام تشريق هم اسم با مُسمّايي است؛ زيرا اين ايّام روشني بخش جان و روح انسانهاست و چه بسا انسانهايي كه در پرتو اين مراسمِ عالي و ياد خدا بودن، روح وروانشان روشن گردد.
بخش پاياني آيه ...وَاتَّقُوا اللّهَ... در واقع تحريض و تشويقي است بر ملازم بودن تقوا؛ يعني خداوند در ضمن گفته است:
اي انساني كه آمدي و رنج سفر بر خود هموار كردي، سعي كن كه تقوا را پيشه خود سازي و با روحي پاك، در آينده از ارتكابِ گناهان اجتناب كني.
خداوند خواسته است بدين وسيله حج گزاران داراي روحي پاك از آلودگيها شوند و «اتَّقُوا اللّهَ» را شعار خود سازند.43
فاضلِ مقداد در بحث از آيه 203 سوره بقره نوشته است:44
منظور از «ايّام»، ايّام تشريق ميباشد كه عبارت از 11 ذيحجّه (=يوم القرّ) و 12 ذيحجّه (=يوم القدر) و 13 ذيحجّه (يوم النفر) است.
شايد بتوان گفت كه به ياد خدا بودن و ذكر خدا گفتن و در آخر آيه از تقوا سخن گفتن و جمله «اتّقوا اللّه» را به كار بردن، از ويژگيهايِ اسلام است.
ابن عربي در بحث از آيه مزبور مينويسد:45
چون اين آيه پس از آيه ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ... ميباشد، روشن است كه منظور از «ايّام» وقوفِ در منا است و مرادِ از «ذكر» هم تكبير گفتنِ به هنگام رمْي جَمره است.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكا وَهُديً لِلْعَالَمِينَ46
«به راستي نخستين خانهاي كه براي مكان عبادتِ مردم بنا شده، در سرزمين مكّه است كه پر بركت است و مايه هدايت جهانيان.»
فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنا وَللّهِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ47
«در آن خانه نشانهها و آيات رُبوبيّت هويداست و جايگاهِ ابراهيم است و هر كه به آن درآيد، ايمن باشد و بر مردم است گزاردنِ حجّ خانه خدا، آنان كه توانايي رفتن به سويِ آن خانه دارند و هر كه كُفر ورزد، پس البته بداند كه خداوند از جهانيان بينياز است.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ ... در واقع جواب از سؤال مُقدّري است و پاسخي است بر آنان كه گفتند: چرا كعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شد؟ كه در جواب گفته شده: اين خانه نخستين خانه توحيد است. نخستين جايگاهي است كه براي پرستش خدا ساخته شده و براي آنان كه به آن خانه پناه برند امنيّت است. با سابقهترين مَعبد است. خانهاي است پربركت. خانهاي است كه مركزِ اجتماع خواهد بود و چون به آن پناه برند، آرام گيرند و جانشان در اطمينان بياسايد. خانهاي است كه به قول سيّد قطب «مثابة الأمن لكلّ خائف» است، خانهاي است كه «من دخله كان آمنا» ميباشد و بالأخره، خانهاي است كه «اختاره اللّه للمسلمين قبلةً». درست است كه هر كس به اين خانه پناهنده شود در امان است و كسي حقّ تعقيبِ او را ندارد و اين مسأله از بابِ حرمت بيت و حوالي آن است ولي بايد دانست كه اگر كسي به صاحب بيت رسيد و به مقام فناي في اللّه نايل گرديد، آن وقت به ايمني حقيقي رسيده است و مقام ايمني واقعي است كه ميتوان گفت: ...وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنا....
محمّد بن ابي بكر بن عبدالقادر رازي نوشته است:48
از زمان آدم تا روزگارِ بناي كعبه، خانههاي بسياري ساخته شده، پس چگونه ميتوان گفت: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ... و چگونه ميتوان كعبه را نخستين خانه دانست.
رازي در پاسخ گفته است: معناي اين آيه اين است:
«إنّ اوّل بيتٍ وُضع قبلةً للناس ومكان عبادة لهم، أو وُضع مباركا للنّاس»
پيش از رازي، زجّاج تقريبا همين مطلب را گفته است؛49 يعني او در بحث از: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ... گفته است:
قيل: «انّه اوّل مسجد وضع للناس، وقيل: «انّه اوّل بيتٍ وضع للحجّ»50
خازني در سبب نزول اين آيه، نوشته است51 كه: يهوديان به مسلمانان گفتند بيت المقدّس قبله ماست و افضل بر كعبه است و اقدم. ولي مسلمانان گفتند كه كعبه افضل است و اين آيه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ... نازل شد.
اوّل: يعني فردِ سابق متقدّم بر ما سوا: اوّل الشيء، ابتداؤه.
ابتدا ممكن است آخري داشته باشد و ممكن است آخري برايش نباشد، همچون واحد كه اوّل العدد است و نهايتي برايِ آخر آن نيست.52
وُضِعَ لِلنّاس؛ يعني «يشرك فيه جميع النّاس.»
اگر كسي بگويد: چرا بيت (خانه) يك بار به خدا اضافه شده (وطهّر بيتي)، و بار ديگر «وُضع للنّاس» گفته شد؟
نويسنده تفسير الخازن، در جواب گفته است:53
اضافه «بيت» به «اللّه» بر سبيل تشريف و تعظيم است مثل «ناقة اللّه» ولي اضافه به «النّاس» براي اين است كه بگوييم: تمام مردم در آن بيت مشترك هستند.
...لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكا وَهُديً لِلْعَالَمِينَ
زجّاج نوشته است:54 خبر «انّ»، «هو للذّي ببكّة» ميباشد.
اشتقاق كلمه «بكّه» از «بكّ» ميباشد: «هو بكّ النّاس بعضهم بعضا في الطواف أي دفع بعضهم بعضا.»
وقيل: إنّما سُمّيت ببكّة لأنّها تبكّ أعناقَ الجبابرة.55
ابن قتيبه، نوشته است:56 به نقل از لسان العرب: «بكّة و مكّة شيء واحد والباء تبديل من الميم. يقال: سَمَّد رأسه وسبّده: اذا استأصله وشرّ لازم ولازب».
منظور اين است كه باء به ميم بدل ميشود.
ابن قتيبه سرانجام در تفاوت اين دو كلمه گفته است:
و يقال: بكّة: موضع المسجد. ومكّة: البلد حوله.
مباركا: در آيه حال است و تقدير آن چنين است: «استقرّ ببكّة مُباركا»57 و ممكن است بگوييم تقدير آن: «وضع مباركا» است.58
«مباركا» يعني ذابركةٍ وأصل البركة: النموّ والزيادة.
تعبير مبارك بودن در مورد چيزهايي است كه خير آن هميشگي است. قرآن چون منشأ و مبدأ خير است، در چند مورد از آن به مبارك ياد شده، بيت اللّه هم به مبارك توصيف شده؛ زيرا كثير الخير والبركه است.59
و به قول خازن: «قيل هو اوّل بيت خصّ بالبركة زيادة الخير».60
فاضل مقداد در بحث از آيه مورد بحث (96 آلعمران) نوشته است:61
لام در «للّذي» لام تأكيد است در خبرِ انّ.
مُباركا حال است. عامل در آن فعلِ «وضع» است و يا فعل «استقرّ».
و نيز گفته شده كه «مكّه»: البلد كلّه و بكّة: موضع المسجد.
در پاورقي «كنز العرفان»، ص258، جلد يكم نوشته شده است:
گفتهاند: مكّه 17 اسم دارد. ماوردي در كتاب «احكام السلطانيّه» در باب چهاردهم صفحه 157 نوشته است: دو كلمه: مكّه و بكّه مورد اختلاف است:
برخي معتقدند: مكّه و بكّه دو كلمه هستند و مسمّاي آنها يكي است با توجّه به اين كه در زبان عربي به علّت قرب مخرج، ميم به باء تبديل ميشود و بعضي هم اعقتاد دارند كه اين دو، دو كلمه هستند و دو مسمّي دارند؛ يعني مكّه اسم تمام شهر است و بكّه اسم بيت اللّه.
نويسنده كتاب «مسالك الافهام» در بحث از آيه مزبور، ضمن تأييد مطالبِ ديگر مفسّران، نوشته است:62 «وقيل انّ بكّه، موضع المسجد. و مكّة: الحرم كلّه و يدخل فيه البيوت و هو المرويّ عن امام الصادق عليهالسلام .
وقيل: بكّة، موضع البيت والمطاف و مكّه: اسم البلد63 و افزوده است از آن جهت بكّه گويند كه: «لأنّها تبكّ أعناق الجبابرة أي تدقّها».
نويسنده مسالك الافهام در بحث از آيه 97 آل عمران نوشته است:64
«فيه آياتٌ بيّنات...» ميتواند جمله مفسّره باشد برايِ جمله «هديً للعالمين» و ميتواند جمله حاليّه باشد.
«مقام ابراهيم» هم ميتواند عطف بيان باشد براي «آيات بيّنات».
و جمله «مَن دَخَله كان آمنا» يا جمله ابتدائيّه باشد و يا جمله شرطيّه.
ضمير در «دَخلَه» هم به «حرم» برميگردد و نه به «بيت» و يا «مكّه».
در تفسير الخازن آمده است:65
فِيهِ آياتٌ بَيِّنات يعني فيه دلالات واضحات علي حرمته و مزيد فضله.
زجّاج نوشته است:66 رفع «مقام» بنابر اضمار «هي» ميباشد؛ يعني خبر است براي مبتداي محذوف و در اصل «هي مقام ابراهيم» بوده است.
در بخش دوّم آيه 97 سوره آل عمران، نكاتِ بسيار جالب توجّهي هست.
...وَللّهِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً...
اصل حجّ در اسلام به وسيله آيه بالا تشريع شده و به قول ابن عربي،67 اين آيه دلالت بر وجوبِ حج ميكند؛ زيرا در زبان عربي، وقتي گفته ميشود: «لفلان عليّ كذا» وجوب آن چيز مؤكّدتر شده و اين گونه بيان، بليغترين الفاظِ وجوب است و تأكيدي است براي الزامِ حجّ.
و به قول نويسنده «اقصي البيان»68 از جمله خبريّه ...وَللّهِِ عَلَي النَّاسِ... أمر، موكّدتر و بليغتر و شديدتر استنباط ميشود تا صيغه امري.
از طرفي، جمله اسميّه بر دوام و ثبات دلالت ميكند و در واقع چنين بيان شده: «حجگزاردن حقّي است از آنِ خدا در عهده مردم».
افزون بر اينها، در آغاز مطلب، به صورت جمله اسميّه و به طورِ عموم (علي النّاس) بيان شده و سپس بدان تخصيص داده شده (مَنِ استطاع) و اين خود، دليلي است بر وجوبِ حجّ؛ زيرا تفصيل بعد از اجمال است، ابهامي است كه بعد تبيين شده؛ يعني جمله در آغاز به صورتِ مُجمل آمده و سپس تفصيل داده شده و تمام اينها، براي مزيد تحقيق و تقرير است. با توجّه به اين كه به قول فاضل مقداد69 از جمله پايانيِ آيه ...وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ چنين استنباط ميشود كه خدا ترك حجّ را از اعظم كبائر شمرده و در رديف كفر، آورده؛ يعني از ترك حجّ به كفر تعبير شده كه چيزي بدتر از آن نيست.
به عبارت ديگر، در پايانِ آيه، به جاي اين كه مثلاً گفته شود «وَ مَنْ لَمْ يَحجّ...» براي تأكيد در حج و براي اثبات وجوب حجّ براي مستطيعي كه حجّ نگزارد، گفته شده: ...وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ؛ يعني «هركس انكار كند وجوب حجّ را و به آن كافر باشد؛ «فانّ اللّه غنيّ عنه وعن حجّه وعمله وجميع خلقه».70
از اين كه در آغاز گفته شده: ...وَللّهِِ عَلَي النَّاسِ.... فهميده ميشود كه انجام حجّ بايد فقط براي خدا باشد و نه چيز ديگر.71
الناس، در «علي الناس» عام است و همه مردم را ـ از نرينه و مادينه ـ دربرميگيرد، بجز صغار، كه بالإجماع از اصولِ تكليف خارج هستند.72
عَبد هم، خارج از عموم است؛ زيرا عبد غير مستطيع است.
«من استطاع» بدل بعض از كلّ ميباشد، از كلمه «الناس»73 و در واقع مخصّص عموم است؛ يعني أوجب اللّه علي المستطيع من النّاس حجّ البيت».
«حجّ البيت»74: قصده للزيارة علي الوجه المخصوص المشتمل علي ايقاع المناسك...
حجّ در تمام عمر، يك بار واجب است؛ زيرا: اوّلاً لفظ مطلق، حمل بر اقلّ مراتب ميشود و ثانيا: امر اقتضاي تكرار ندارد. و ثالثا به دليل روايتِ ابن عبّاس كه گفت: پيامبر اكرم درباره حجّ با ما سخن ميگفت. اقرع بن جالس پرسيد: «أفي كلّ عام؟ فقال عليهالسلام : لا».75
ابوالبركات، ابن الأنباري ذيل بحث از آيه مزبور نوشته است:76
كلمه «مَن» در ...مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً... ممكن است در محلّ جرّ باشد؛ زيرا بَدَل از «النّاس» است و ميتوان آن را فاعلِ مصدرِ مضاف به مفعول؛ يعني «حجّ البيت» دانست و مرفوع.
و ممكن است مرفوع بودن «مَنْ» به سببِ مبتدا بودن باشد؛ يعني مَن شرطيّه مبتدا واقع شده و فعل «استطاع» هم در محلّ جزم است به «مَن» و جوابِ شرط هم محذوف ميباشد و تقدير جمله چنين است: «مَنِ اسْتَطاعَ فَعَلَيهِ الْحَجّ».
«ها»ي ضمير در «اليه» ممكن است به كلمه «حجّ» برگردد و ميتوان آن را به «بيت» برگرداند.
خلاصه اينكه: عبارتِ مطلقِ ...للّهِِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ... را جمله ...مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً... مقيّد ميكند.
نويسنده كتاب77 «مسالك الافهام» ذيل بحث از بخش پاياني آيه (ومن كفر ...) روايتي از امام صادق كه در كتاب «التهذيب» آمده، نقل كرده و آن را دليلي بر وجوب حجّ و اين كه تركِ حجّ به كفر تعبير شده، دانسته است.
روايت اين است:
«مَن ماتَ ولم يحجّ فليَمُتْ، ان شاء يهوديّا أو نصرانيا»
نويسنده تفسير الخازن78 نيز حديثي از پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله روايت كرده است كه: قال رسول اللّه صلياللهعليهوآله : «بُنيَ الإسلامُ علي خمس شهادة؛ شهادة أن لا إله الاّ اللّه وأنّ محمّدا رسولُ اللّه وأقام الصّلاة وإيتاء الزكات والحجّ وصوم رمضان».
بدين ترتيب: پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله حج را از اركان پنجگانه اسلام دانسته؛ يعني آن را واجب شمرده است: «علي مَنِ استطاع مِنْ أهل التكليف وَوَجد السّبيل الي حجّ البيت الحرام».
در فضيلت و اهمّيتِ حج، روايات زيادي هست.79
و خلاصه اينكه دو آيه 96 و 97 سوره آل عمران. داراي اهمّيت ويژهاي است و مزايايي را براي بيت اللّه الحرام بيان كرده است و اين مزايا عبارت است از:
* بيت اللّه، اوّل مسجدٍ وضع للنّاس.
* كونه مباركا.
* كونه هديً للعالمين.
و در اين بيت اللّه، آيات ربوبيّت الهي، هويداست؛ زيرا:
ـ مقام ابراهيم است.
ـ خانهاي است كه ...وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنا.80
پاورقيها:
1 ـ لسان التنزيل، ص210
2 ـ تفسير سور آبادي، ج1، ص112
3 ـ احكام القرآن، ج1، ص137
4 ـ انوار التنزيل و اسرار التأويل، ج1، ص226
5 ـ تفسير ابي السعود، ج1، ص159
6 ـ كنز العرفان، ج1، ص303
7 ـ اذرعات، ملحق به جمع مؤنث سالم است، اسم محلي است در شام. اذرعات جمع اذرعه كه هم جمع ذراع ميباشد. مالك، ج1، ص67، شرح ابن عقيل. جلد يكم. أوضح المسالك.
8 ـ قنسرين، شهري بود در سوريه، ميان حلب و حمس، نزديك عواصم.
9 ـ به نقل از پاورقي كنز العرفان، ج1، ص303
10 ـ به قول فاضل مقداد در ج1، ص303 كنز العرفان، «... ولا خلاف في وجوبه».
11 ـ تفسير الخازن، ج1، ص155
12 ـ لسان العرب، مادّه «شعر».
13 ـ كنز العرفان، ج1، ص304
14 ـ مسالك الافهام، ج2، ص209
15 ـ اِفاضه از: اَفاض الماء اذا صبّه بكثرة.
16 ـ تفسير الخازن، ج1، ص157
17 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص261
18 ـ براي آگاهي بيشتر از آيه 198 سوره بقره ميتوان به تفسير القرآن العظيم، ج1، ص239 ؛ تفسير صافي، ج1، ص177 ؛ تفسير مجمع البيان، ج1، ص294 و 295 ؛ تفسيرالتبيان، ج2، صص166، 167 و 168 ؛ تفسير كشف الحقايق، ج1، صص137 و 138 ؛ تفسير جلالين، ص41 ؛ تفسير جوامع الجامع، ج1، صص111 و 112 ؛ في ظلال القرآن، ج1، صص284 و 285 و تفسير المنار، ج2، صص230 تا 233 مراجعه شود.
19 ـ بقره: 199
20 ـ مسالك الافهام، ج2، ص214. زجاج در جلد يكم، ص264 «معاني القرآن و اعرابه»، در تفسير واستغفروا اللّه انّ اللّه غفور رحيم گفته است: يعني «سَلوهُ أن يغفر لكم مِن مخالفتكم النّاس في الإفاضة والموقف.»
21 ـ تفسير الخازن، ج1، ص157
22 ـ كنز العرفان، ج1، ص307
23 ـ جالب اينكه قرآن «استغفروا اللّه» گفته و نه «توبوا» كه توبه از معصيت باشد.
24 ـ براي آگاهي بيشتر در بابِ آيه 199 سوره بقره، رجوعه شود به: احكام القرآن، ابن عربي، ج1، ص139 ؛ تفسير التبيان، ج1، صص168 و 169 ؛ تفسير مجمع البيان، ج1، ص96 ؛ تفسير جوامع الجامع، ج1، ص112 و تفسير ابن كثير، ج1، ص242 و تفسير صافي، ج1، ص177 ؛ تفسير منهج الصادقين، ج1، ص464 ؛ في ظلال القرآن، ج1، ص286 ؛ تفسير كشف الحقايق، ج1، ص139 و تفسير المنار، ج2، ص233
25 ـ بقره: 199
26 ـ في ظلال القرآن، ج1، ص288
27 ـ بقره: 201
28 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به في ظلال القرآن، ج1، صص289 و 290
29 ـ تفسير غريب القرآن، ص79
30 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص364
31 ـ يعني كلمه «أشدّ» صفت براي مفعول مطلق محذوف ميباشد.
32 ـ مشكل اعراب القرآن، ج1، ص90
33 ـ احكام القرآن، ابن عربي، ج1، ص140
34 ـ يكي از معاني قضاء: انجام كاري است بر استواري. نك•• : اقصي البيان، ج1، ص383
35 ـ كنز العرفان، ج1، ص307
36 ـ كنز العرفان، ج1، ص310
37 ـ شيخ طبرسي هم در جلد يكم، ص112 تفسير جوامع الجامع نوشته است: مناسك، جمع منسك است: والمنسك اِمّا موضع النسك أو مصدر جُمِع لانّه يشتمل علي افعال ؛ يعني اذا فرغتم من أفعال الحجّ فاذكروا اللّه...».
38 ـ مسالك الافهام، ج2، ص215
39 ـ اقصي البيان، ج1، صص383 و 384
40 ـ خلاق، يعني حظّ و نصيب و به قول زجّاج در جلد يكم صفحه 265 معاني القرآن و اعرابه، «الخلاق: النصيب الوافر من الخير».
41 ـ تقريبا مضمون آيه 201 سوره بقره است.
42 ـ بخشي از آيه 201 سوره بقره. براي آگاهي بيشتر در باب آيه 200 و 201 سوره بقره، رجوع شود به: تفسيرهاي التبيان، ج2، صص170 و 171 ؛ مجمع البيان من تفسير القرآن، ج1، صص296 و 297 ؛ جوامع الجامع ؛ ج1، ص112 ؛ ابن كثير، ج1، ص243 ؛ بيضاوي، ج1، ص227 ؛ جلالين، ص42 ؛ منهج الصادقين، ج1، صص465 و 466 ؛ تفسير سيّد عبداللّه شُبّر، ص28 ؛ صافي، ج1، صص178 و 179 ؛ المنار، ج2، صص235 تا 238 و في ظلال القرآن، ج1، ص289
43 ـ في ظلال القرآن، ج1، ص291 و مسالك الافهام، ج2، صص233 و 234
44 ـ كنز العرفان، ج1، ص319
45 ـ احكام القرآن، ج1، ص140
46 ـ آل عمران: 96
47 ـ آل عمران: 97
48 ـ تفسير أسئلة القرآن المجيد وأجوبتها، ص34
49 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص454
50 ـ نويسنده كتاب «اقصي البيان» هم در جلد يكم صفحه 339 گفته است: «وضع للنّاس» ؛ «يعني بني للنّاس لعبادتهم» و گفتهاند «اوّل بيت وضع للعبادة» ميباشد. پيش از آن هم بيوت فراواني بوده، ليكن آنجا اوّل بيتٍ مبارك بوده است. در جلد يكم، ص331 تفسير الخازن نوشته شده: كسي از حضرت علي عليهالسلام پرسيد آيا كعبه اوّل بيتي است كه در روي زمين بنا شده؟ علي عليهالسلام در جواب فرمود: خير! «ولكنّه اوّل بيتٍ وضع للنّاس مباركا وهديً.»
51 ـ تفسير الخازن، ج1، ص326
52 ـ اقصي البيان، ج1، ص339
53 ـ تفسير الخازن، ج1، ص321
54 ـ معاني القرآن واعرابه، ج1، ص454
55 ـ در وجه تسميه مكّه نويسنده تفسير الخازن در جلد يكم، ص321 نوشته است: «فسُميّت بذلك لقلّة مائها من قول العرب: بكّ الفصيل ضرع أمّه ـ و أمتكّه: اذا مصّ كلّ ما فيه من اللبن، وقيل لانّها تمكّ الذنوب أي تزيلها.»
56 ـ تفسير غريب القرآن، صص107 و 108
57 ـ ابن عربي نوشته است: مباركا ؛ يعني «انّه مبارك من كلّ وجه من وجوه الدنيا والآخرة». نك•• : احكام القرآن، ج1، ص283
58 ـ اقصي البيان، ج1، ص339
59 ـ وهذا كتابٌ أنزلناه مباركٌ... انعام: 92
60 ـ تفسير الخازن، ج1، ص321
61 ـ كنز العرفان، ج1، ص258
62 ـ مسالك الافهام، ج2، صص100 و 101
63 ـ در جلد يكم، ص299 تفسير البرهان، نوشته شده است ؛ از امام صادق عليهالسلام درباره تفسير «من دخله كان آمنا» پرسيدند كه منظور بيت است يا حرم؟ قال «مَن دخل الحرم من الناس مستجيرا به، فهو آمن من سخط اللّه...» و نيز در همين كتاب و همين صفحه: امام صادق عليهالسلام گفته است: «موضع البيت بكّة والقرية مكّة» در روايت ديگر «انّ بكة، موضع البيت و انّ مكّة جميع ما اكتنفه الحرم» نك•• : تفسير البرهان، ج1، ص300
64 ـ همان مأخذ، ج2، ص101
65 ـ تفسير الخازن، ج1، ص322
66 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص455
67 ـ احكام القرآن، ج1، ص285
68 ـ اقصي البيان، ج1، ص345
69 ـ كنز العرفان،ج1، ص267، مسالك الافهام، ج2، ص114 و اقصي البيان، ج1،ص345
70 ـ تفسير الخازن، ج1، ص325
71 ـ اقصي البيان، ج1، ص345
72 ـ احكام القرآن، ج1، ص287
73 ـ معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص456
74 ـ الحجّ بكسر الحاء: اسم العمل.و يقال حججت الشيء أحُجّه حجّا: اذا قصدته. نك•• : معاني القرآن و اعرابه، ج1، ص456
75 ـ كنز العرفان، ج1، ص266
76 ـ البيان في غريب القرآن، ج1، صص213 و 214
77 ـ مسالك الافهام، ج2، ص114
78 ـ تفسير الخازن، ج1، ص323
79 ـ براي آگاهي بيشتر رجوع شود به: تفسير الخازن، ج1، صص322، 324 و 325
80 ـ براي آگاهي بيشتر درباره تفسير دو آيه 96 و 97 آلعمران، رجوع شود به: تفسيرهاي: التبيان، ج2، صص535 تا 538 ؛ مجمع البيان، ج2، صص476 تا 479 ؛ جوامع الجامع، ج1، صص191 و 192 ؛ كشّاف، ج1، صص446 تا 448 ؛ الجامع لأحكام القرآن قُرطبي، ج4، صص137 تا 154 ؛ جلالين، ص83 ؛ صافي، ج2، ص278 تا 282 ؛ تفسير قمي، ج1، ص108 ؛ العيّاشي، ج1، صص187 تا 190 ؛ كشف الحقايق، ج1، صص265، 266 ؛ تفسير سيّد عبداللّه شبّر، ص95 و البرهان، ج1، ص298 و ج1، ص302
وهذا كتابٌ أنزلناه مباركٌ فاتّبعوه... انعام: 156